تبليغاتX
♥ღ♥ღخودمونی خودمونی♥ღ♥ღ

پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي.

پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده ها و انسان ها را اشتباه مي گيرم .

انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود .

پرنده گفت : راستي ، چرا پر زدن را كنار گذاشتي ؟

انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد .

پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست . شايد يك آبي دور ، يك اوج دوست داشتني .

پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است .

 درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود .

پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالايسرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .

آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي .

راستي عزيزم ، بال هايت را كجا گذاشتي ؟

انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد . آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست !!!!!

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 9:32 توسط مصطفی |


 

آکواریم

 

یه روز یه آزمایش جالبی انجام دادم...

من يک اکواريم شيشه اي ساختم و اونو با يک ديوار شيشه اي دو قسمت کردم .

تو يه قسمت يه ماهي بزرگتر انداختم و در قسمت ديگه يه ماهي کوچيکتر ماهي کوچيکه تنها غذاي ماهي بزرگه بود و من به اون غذاي ديگه اي نمي دادم…

او براي خوردن ماهي کوچيکه بارها و بارها به طرفش حمله مي کرد، اما هر بار به يه ديوار نامرئي مي خورد. همون ديوار شيشه اي که اونو ازغذاي مورد علاقش جدا مي کرد.

بالا خره بعد از مدتي از حمله به ماهي کوچيکه منصرف شد.

او باور کرده بود که رفتن به اون طرف اکواريوم و خوردن ماهي کوچيکه کار غير ممکنيه .

من شيشه ي وسط رو برداشتم و راه ماهي بزرگه رو باز کردم…اما ماهي بزرگه هرگز به سمت ماهي کوچيکه حمله نکرد.

ميدونيد چرا؟

اون ديوار شيشه اي ديگه وجود نداشت، اما ماهي بزرگه تو ذهنش يه ديوار شيشه اي ساخته بود.

يه ديوار که شکستنش از شکستن هر ديوار واقعي سخت تر بود اون ديوار باور خودش بود.

باورش به محدوديت. باورش به وجود ديوار. باورش به ناتواني…

 واسه خودمونم از این دیوارها به وجود میاد، باید بیشتر حواسمون باشه

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 14:0 توسط مصطفی |


 

 

کنون رزم virus و رستم شنو***دگرها شنیدستی این هم شنو

که اسفندیارش یک disk داد *** بگفتا به رستم که ای نیکزاد

در این disk باشد یکی file ناب *** که بگرفتم از site افراسیاب

چنین گفت رستم به اسفندیار *** که من گشنمه نون سنگک بیار

جوابش چنین داد خندان طرف *** که من نون سنگک ندارم به کف

برو حال می کن بدین disk هان! *** که هم نون و آب باشد در آن

تهمتن روان شد سوی خانه اش *** شتابان به دیدار رایانه اش

چو آمد به نزد mini tower اش *** بزد ضربه بر دکمه power اش

دگر صبر و آرام و طاقت نداشت *** مَر آن disk را در drive اش گذاشت

نکرد هیچ صبر و نداد هیچ لفت *** یکى list از root دیسکت گرفت

در آن disk دیدش یکی file بود *** بزد enter آنجا و اِجرا نمود

کز آن یک demo شد پس از آن عیان *** ابا فیلم و موزیک و شرح و بیان

به ناگه چنان سیستمش کرد hang *** که رستم در آن ماند مهبوت و مَنگ

چو رستم دگر باره reset نمود *** همى کرد hang و همان شد که بود

تهمتن کلافه شد و داد زد *** ز بخت بد خویش فریاد زد

چو تهمینه فریاد رستم شنود *** بیامد که لیسانس رایانه بود

بدو گفت همه مشکلش *** وز آن disk و برنامه ى خوشگلش

چو رستم بدو داد قیچی و ریش *** یکی دیسک bootable آورد پیش

یکى toolkit اَندر disk بود *** بر اورد آنرا و اِجرا نمود

همى گشت toolkit ، hard اَندرش *** چو کودک که گردد پى مادرش        

به ناگه یکى رمز virus یافت *** پى حذف اِمضاى ایشان شتافت

چو virus را نیک بشناختش *** مَر از boot sector بر انداختش

یکى ضربه زد به سرش toolkit *** که هر byte آن گشت هشتاد bit

به خاک اَندر اَفکند virus را *** تهمتن به رایانه زد بوس را

چنین گفت تهمینه به شوهرش *** که این بار بگذشت از پل خرش

دگر باره امّا خریت مکن *** ز رایانه اصلاً تو صحبت مکن

            نظر یادتون نره

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 0:30 توسط مصطفی |


سلام به دوستان خوب خودم قصد آپ کردن نداشتم گفتم باشه تاآخر امتحانات بعدا مزاحم بشم راستش خودم طاقت نیاوردم

خوب یه داستان خوبی به درد همه ما می خوره بخونید و نظر قشنگتوم در مورد بگذارید

با تشکر

                                                  ***************

250 سال پيش از ميلاد در چين باستان شاهزاده اي تصميم يه ازدواج گرفت با مرد خردمندي مشورت کرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختري سزاوار را انتخاب کند.

 وقتي خدمتکار پير قصر، ماجرا را شنيد بشدت غمگين شد چون دختر او مخفيانه عاشق شاهزاده بود ،دخترش گفت او هم به آن مهماني خواهد رفت.

مادر گفت: تو شانسي نداري، نه ثروتمندي و نه خيلي زيبا.

دختر جواب داد: مي دانم هرگز مرا انتخاب نمي کند، اما فرصتي است که دست کم يک بار او را از نزديک ببينم.

روز موعود فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت: به هر يک از شما دانه اي مي دهم، کسي که بتواند در عرض 6 ماه زيباترين گل را براي من بياورد، ملکه آينده چين مي شود.

دختر پيرزن هم دانه را گرفت و در گلداني کاشت.

 سه ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد، دختر با باغبانان بسياري صحبت کرد و راه گلکاري را به او آميختند، اما بي نتيجه بود، گلي نروييد.

روز ملاقات فرا رسيد، دختر با گلدان خالي اش منتظر ماند و ديگر دختران هر کدام گل بسيار زيبايي به رنگها و شکلهاي مختلف در گلدان هاي خود داشتند.

لحظه موعود فرا رسيد شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسي کرد و در پايان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آينده او خواهد بود.

 همه اعتراض کردند که شاهزاده کسي را انتخاب کرده که در گلدانش هيچ گلي سبز نشده است.

شاهزاده توضيح داد: اين دختر تنها کسي است که گلي را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسري امپراتور مي کند: گل صداقت… همه دانه هايي که به شما دادم عقيم بودند، امکان نداشت گلي از آنها سبز شود.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 10:45 توسط مصطفی |


 
 
 
 
 
 

گاهی اوقات دنیا با تمام وسعت ظاهریش چقدر برای انسان کوچک می شود ! گاهی اوقات این کره خاکی چقدر برای انسان غیر قابل تحمل می شود ! و گاهی اوقات چقدر انسان از خدایی که از رگ گردن به او نزدیک تر است دور می شود ! خداوندا تو خود می دانی که چقدر دلم برایت تنگ شده است ، نمی دانم آنان که تو را فراموش می کنند چه کسی را پیدا کرده اند که با او از همه ی دلتنگی های عالم بگویند ؟؟؟ آخر بعضی ها حرفها هست که با هیچکس جز تو نمی توان گفت ! آخر بعضی وقت ها هست که هم صحبتی هیچکس جز تو به انسان آرامش نمی دهد ، آخر هیچ کجای دگر هم صحبتی چون تو پیدا نمی شود ! و من همه ی حرفهای درونم را با تو می گویم . خدا ، دلم خیلی گرفته ، از دست نفس ضعیفی که هنوز لذت بندگی تو را نچشیده و دل در گرو وسوسه های زمین دارد و تو خوب می دانی که دلشان ، رفتارشان و گفتارشان رنگ و بوی خدایی ندارد ، دلم گرفته از زندگی در بین کسانی که بیش از هر کار دیگری در این دنیا نافرمانی تو را می کنند ، دلم گرفته از آدمهایی که دیگران را با پولشان می سنجند نه با روحشان ! دلم گرفته از خودم که گاهی اوقات چنان گستاخ می شوم که در حضورت گناه می کنم ، می ترسم خدا ، می ترسم که روزی چشم باز کنم و ببینم که در دره های پست نفسانیت و دنیا طلبی سقوط کرده ام .................

+ نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 2:0 توسط مصطفی |


 

 پسر: دوست دارم

پسر: چه قدر تو خوبي ! کاشکي تو رو براي هميشه داشته باشم .

پسر: مي خوامت براي هميشه

دختر يه نيم نگاه

پسر: چرا باور نداري دوست دارم ؟؟؟

دختر دلش مي لرزه . نمي دونه بايد چه کار کنه اما قلبش مثل قلب يه گنجشک که توي دستهاي يه غريبه ست مي تپه. اما بالاخره....

دختر مي خنده.

پسر قهقه مي زنه.

حالا دو تايي با هم مي خندند. واي که چه قدر قشنگ صداي خنده هاي دو تا گنجشک عاشق.

دختر:راست مي گي منو مي خواي براي هميشه.

پسر: آره به خــدا!

دختر چشم هاشو رو هم مي ذاره و مي گه : منم مي خوامت.

پسر دست دختر رو آروم تو دستاش مي گيره و نوازش مي کنه . دستاشو مي بوسه و يه لبخند مي زنه.

قلب دختر تند تند مي زنه.

دختر: فردا مياي به ديدنم ؟؟

پسر:آره ، مگه مي شه که نيامو تو رو نبينم.

چه روزاي قشنگي دارن . خوش به حالشون.

دختر منتظره.

دختر: چرا دير کرده هميشه که زود ميومد . واي خدااااا کاشکي زود تر بياد.

پسر سرشو مياره نزديک سر دختر

پسر: سلام گلم

دختر بر مي گرده...

دختر: سلام

دختر: چرا دير کردي دل نگرونت شدم مگه تو نمي دوني قلب من خيلي نازک زود مي شکنه.

پسر: قربون اون قلب نازکت برم، آخ ببخشيد عزيزم  کارم طول کشيد.

دختر: اشکال نداره عزيزم.

حالا اونا با هم خوش اند . دل در گرو دل هم ديگه چشم تو چشم هم ديگه .

توي يه روز قشنگ بهاري که نسيم بهار صورت آدم رو نوازش مي ده....

پسر:اوم م م ،  من يه دروغ به تو گفتم.

دختر:چي؟

پسر: منو ببخش. نبايد به ت دروغ مي گفتم از روز اول بايد راستش رو مي گفتم.

دختر: مگه چي گفتي؟

پسر: من...

دختر گوش مي ده. هيچ چي نمي گه. قطره هاي اشک صورتشو مي پوشونه اون قدر که جز اشکاي خودش ديگه هيچ چي رو نمي بينه.

با دستاش صورتشو پاک مي کنه اما نمي تونه نمي تونـــــــــه جلوي گريه شو بگيره.

پسر: اگه بخواي مي تونيم فقط مثل دو تا دوست صميمي باشيم....

دختر:من دوست دارم . من تو رو مي خوام براي هميشه . من دوست صميمي نمي خوام.

 چرا با من اين کارو کردي؟ چرا از اول نگفتي ؟

پسر هيچ چي نمي گه

تنها حرفش اينه که ...

پسر: يه حس خوبي نسبت به تو داشتم با خودم گفتم اگه راستشو بگم ممکن از دستت بدم اما ...

بايد به ت مي گفتم.

دختر: حالا اين حرفا يعني چي ؟ يعني مي خواي من برم ؟

پسر: سکوت

دختر: باشه . هر طور تو بخواي . من حرفي ندارم. نمي خوام باعث رنجش ت بشم.

 خداحافظ ، هر جا که هستي شاد باشي و سلامت.

حالا دختر تنهايه ، حال و روزش بد جوري خرابه.

داره سعي مي کنه با خودش و عشقش کنار بياد اما سعي نمي کنه که عشقشو فراموش کنه.

دختر: اون که مي دونست من و اون مال هم ديگه نيستيم پس چرا عاشقم کرد؟ چراااااا؟

چرا دلمو با خودش برد و ديگه پس نداد.

آره، مي دونم که اون حق داره که براي زندگيش آزادانه تصميم بگيره و من حق ندارم باعث

 رنجش اون بشم  چون اون خيلي خوبه .

ولي کاشکي مي دونست که چه قدر دوستش دارم.

آره، کاشکي پسر مي دونست که دختر چه قدر دوستش داره . اون قدر که راضي شد به خاطرش پا روي قلبش بذاره.

کاش پسر مي دونست که شکستن دل يه گنجشک گناه داره !!!

عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست

تا کرد مرا تهي و پر کرد زدوست

اجزاي وجود من همه دوست گرفت

نامي است زمن بر من و باقي همه اوست

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 13:12 توسط مصطفی |


 

 
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت .                                      

 فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت : می آید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش رامیشنود و یگانه قلبی ام که درد هایش را در خود نگه میداردو  سرانجام گنجشک روی شاخهای از درخت دنیا، نشست. فرشتگان چشم به لبهایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :

  " با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست.

 گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگیهایم بود و سرپناه بی کسی ام . تو همان را هم از من گرفتی .این طوفان بی موقع چه بود؟ وسنگینی بغض راه بر کلامش بست... سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

  خدا گفت : ماری در راه لانه ات بود, خواب بودی ؛باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند آنگاه تو از کمین مار پر گشودی . گنجشک، خیره درخدایی خدا، مانده بود. خدا گفت : و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی.اشک دردیدگان گنجشک نشسته بود ؛ ناگاه چیزی در درونش فروریخت .های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد

+ نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 13:0 توسط مصطفی |


استادي در شروع كلاس درس ليواني پر از آب را به دست گرفت آن را بالا برد تا همه ببينند بعد از شاگردان پرسيد : " به نظر شما وزن اين ليوان چقدر است؟" شاگردان جواب دادند : 50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم ...... استاد گفت من هم بدون وزن كردن نمي دانم دقيقا وزنش چقدر است. اما سوال من اين است: اگر من اين ليوان آب را چند دقيقه همينطور نگه دارم چه اتفاقي مي افتد؟ شاگردان گقتند هيچ اتقاقي نمي افتد.استاد پرسيد:اگر آن را چند ساعت همينطور نگه دارم چه؟يكي ار شاگردان گقت: دستتان كم كم درد مي گيرد" حق با توست . حالااگر يك روز تمام آن را نگه دارم چه؟ "شاگرد ديگري جسارتا گفت: "دستتان بي حس مي شود عضلاتتان به شدت تحت فشار قرار مي گيرد و فلج مي شويدو مطمئنا كارتان به بيمارستان خواهد كشيد"و همه شاگردان خندبدند. استاد گفت : "خيلي خوب است اما آيا در اين مدت وزن ليوان تغيير كرده است؟شاگردان جواب د ادند : نه " پس چه چيز باعث درد عضلات مي شود؟ در عوض من چه كنم؟شاگردان گيج شدند. يكي از آنها گفت : " ليوان را زمين بگذاريد". استاد گفت : " دقيقا ! مشكلات زندگي هم مثل همين لیوان است. اگر آنها را چند دقيقه در ذهن تان نگه داريد ، اشكالي ندارد.اما اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید به درد خواهند آمد و اگر بیشتر از آن نگهشان دارید فلجتان می کند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود. فکر کردن به مشکلات زندگی مهم است اما مهم تر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب آنها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرید و هر روزصبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده ی هر مسئله و چالشی که برایتان پیش می آید برآیید. دوست من یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاریزندگی همین است...............

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 1:55 توسط مصطفی |


 

در آخرين روز ترم پاياني دانشگاه، استاد به زحمت جعبه سنگيني را داخل کلاس درس آورد. وقتي که کلاس رسميت پيدا کرد، استاد يک ليوان بزرگ شيشه اي از جعبه بيرون آورد و روي ميز گذاشت. سپس چند قلوه سنگ از درون جعبه برداشت و آنها را داخل ليوان انداخت. آنگاه از دانشجويان که با تعجب به او نگاه مي کردند،پرسيد: آيا ليوان پر شده است؟ همه گفتند: بله، پر شده.

استاد مقداري سنگ ريزه را از جعبه برداشت و آن ها را روي قلوه سنگ هاي داخل ليوان ريخت. بعد ليوان را کمي تکان داد تا ريگ ها به درون فضاهاي خالي بين قلوه سنگ ها بلغزند. سپس از دانشجويان پرسيد:

آيا ليوان پر شده است؟ همگي پاسخ دادند: بله، پر شده! استاد دوباره دست به جعبه برد و چند مشت شن را برداشت و داخل ليوان ريخت. ذرات شن به راحتي فضاهاي کوچک بين قلوه سنگها و ريگ ها را پر کردند. استاد يک بار ديگر از دانشجويان پرسيد: آيا ليوان پر شده است ؟دانشجويان همصدا جواب دادند: بله، پر شده!

استاد از داخل جعبه يک بطري آب را برداشت و آن را درون ليوان خالي کرد. آب تمام فضاهاي کوچک بين ذرات شن را هم پر کرد. اين بار قبل از اينکه استاد سوالي بکند دانشجويان با خنده فرياد زدند: بله، پر شده!

بعد از آن که خنده ها تمام شد، استاد گفت: اين ليوان مانند شيشه عمر شماست و آن قلوه سنگها هم چيزهاي مهم زندگي شما مثل سلامتي، خانواده، فرزندان و دوستانتان هستند. چيزهايي که اگر هر چيز ديگري را از دست داديد و فقط اين ها برايتان باقي ماندند، هنوز هم زندگي شما پر است.

استاد نگاهي به دانشجويان انداخت و ادامه داد:ريگ ها هم چيزهاي ديگري هستند که درزندگي مهمند، مثل شغل، ثروت، خانه. و ذرات شن هم چيزهاي کوچک و بي اهميت زندگي هستند. اگر شما ابتدا ذرات شن را داخل ليوان بريزيد، ديگر جايي براي سنگ ها و ريگ ها باقي نمي ماند. اين وضعيت در مورد زندگي شما هم صدق مي کند.

در زندگي حواستان را به چيزهايي معطوف کنيد که واقعاً اهميت دارند، همسرتان را براي شام به رستوران ببـريد، با فرزندانتـان بازي کنيد و به دوستان خود سر بزنيد. براي نظافت خانه يا تعميـر خرابي هاي کوچک هميشه وقت هست. ابتدا به قلوه سنگهاي زندگيتان برسيد، بقيه چيزها حکم ذرات شن را دارند.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 0:20 توسط مصطفی |


دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود؛ فریب می‌فروخت.

مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌کردند و هول می‌زدند و بیشترمی‌خواستند.

توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خیانت،‌ جاه‌طلبی و ... هر کس چیزی می‌خرید و در ازایش چیزی می‌داد.

بعضی‌ها تکه‌ای از قلبشان را می‌دادند و بعضی‌ پاره‌ای از روحشان را. بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند و بعضی آزادگیشان را.شیطان می‌خندید ودهانش بوی گند جهنم می‌داد. حالم را به هم می‌زد. دلم  می‌خواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم.

انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم،‌فقط گوشه‌ای بساطم را پهن کرده‌ام و آرام نجوا می‌کنم. نه قیل و قال می‌کنم و نه کسی را مجبور می‌کنم چیزی از من بخرد. می‌بینی! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.

جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیک‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اینها فرق می‌کنی.تو زیرکی و مومن. زیرکی و ایمان، آدم را نجات می‌دهد. اینها ساده‌اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می‌خورند.از شیطان بدم می‌آمد. حرف‌هایش اما شیرین بود.

گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت.

ساعت‌ها کنار بساطش نشستم تا این که چشمم به جعبه‌ای عبادت افتاد که لا به لای  چیز‌های دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم. با خودم گفتم: بگذار یک بار هم شده کسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد.

به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم. توی آن اما جز غرور چیزی  نبود.

جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،‌نبود! فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته‌ام.

تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا کردم. می‌خواستم یقه نامردش را بگیرم. عبادت دروغی‌اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم، شیطان اما نبود.

آن وقت نشستم و های های گریه کردم. اشک‌هایم که تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بی‌دلی‌ام را با خود ببرم که صدایی شنیدم، صدای قلبم را و همان‌جا بی‌اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شکرانه قلبی که پیدا شده بود.

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:15 توسط مصطفی |


         خورشید

به خورشید گفتم گرمی اش را به من بده تا به تو بدهم، گفت:دستانش گرمای مرا دارند.

به آسمان گفتم پاکیش را به من بده تا به تو بدهم. گفت: چشمانش پاکی مرا دارند.

از دشت سبزی اش را خواستم تا به تو بدهم. گفت: زندگیت سبزتر از اوست.

از دریا بزرگی و آرامشش را خواستم تا به تو بدهم. گفت: قلبت به اندازه ی  اقیانوس است و آرامشت نیز.

از ماه تابندگی صورتش را خواستم تا به تو بدهم. گفت: وقتی نگاهش می کنم خجل می شوم.

به فکر فرو رفتم. من در قبال دستان گرمت، چشمان پاکت، سبزی زندگیت ، بزرگی  و آرامش قلبت و صورت ماهت هیچ ندارم

که به تو هدیه کنم، جز این  بگیر !  نترس، می تپد برای تو و من چیزی ندارم   

جز قلبم ...

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:15 توسط مصطفی |


پدربزرگ خيلي پير بود.به سختي راه مي رفت،چون پاهايش ديگر قدرت نداشتند.چشم هايش هم ضعيف شده بودند.نمي شنيد.دندان نداشت.وقتي حرف مي زد دهانش مثل دهان سگ کف مي کند و وقتي غذا مي خورد،روميزي و لباسهايش را کثيف ميکرد. روزي پسر وعروسش آن قدر عصباني شدند که او را از پشت ميز بلند کردند وبرايش يک صندلي جداگانهدر طرف ديگر آماده کردند. يک روز وقتي سوپش را به او مي دادند،پيرمرد نتوانست کاسه را بگيرد و ظرف غذا افتاد و تکه تکه شد.عروسش به شدت عصباني شدو به اوگفت:«از حالا به بعد مثل چهارپايان،غذايت را درظرف هاي چوبي ميريزيم». پيرمرد آه کشيد و سرش را پايين انداخت. ميکل نوه اش که روي زمين کنار پدربزرگش نشسته بود،سعي ميکرد تا تکه هاي ظرفرا از روي زمين جمع کند و آن ها را به هم بچسباند. پدر از او پرسيد: «ميکل،چکار مي کني؟» ميکل جواب داد:<<مي خواهم يک کاسه بسازم .وقتي تو و مامان پير شديد ،به درد مي خورد که غذايتان را در آن بريزم .>> مرد روستايي وهمسرش نگاهي به يکديگر انداختند و ناگهان به گريه افتادند.کار بدي که در حق پيرمرد انجام داده بودند ،در نظرشان يک گناه بزرگ آمد .از خداوند طلب بخشش کردند،پدر بزرگ را پشت ميز هميشگي نشاندند و از آن به بعد به بهترين نحو از اومراقبت و پرستاري کردند

+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 13:0 توسط مصطفی |


 

گويند صاحب دلي براي اقامه نماز به مسجدي رفت . نمازگزاران همه او را شناختند پس ازاو خواستند كه پس از نماز بر منبر رود و پند گويد . پذيرفت.

نماز جماعت تمام شد . چشم ها همه به سوي او بود. مرد صاحب دل برخاست و بر پله نخست منبر نشست .

بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود . گفت : مردم ! هركس از شما كه مي داند امروز تا شب خواهد زيست و نخواهد مرد برخيزد !  كسي برنخواست . گفت : حالا هركس از شما كه خود را آماده  مرگ كرده است برخيزد !

باز كسي بر نخواست. گفت : شگفتا از شما كه به ماندن اطمينان نداريد اما براي رفتن نيز آماده  نيستيد !

حکایت پارسیان؛رضا بابایی

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 13:0 توسط مصطفی |


       

سکوت دردناک است؛ اما در سکوت است که همه چیز شکل میگیرد و در زندگی ما لحظه هایی هست که تنها کار ما باید انتظار کشیدن باشد . درون هر چیز در اعماق هستی  نیرویی هست که چیزی را میبیند و میشنود که هنوز قادر به درکش نیستیم هر آنچه امروز هستیم از سکوت دیروز زاده شده است .

 ما بس توانا تر از آنیم که می  اندیشیم لحظه هایی هست که در آنها یگانه راه آموختن ، به کار نبردن هیچ  ابتکاری ، انجام ندادن هیچ کاری است ، زیرا در این لحظه های سکون ، بخش نهان  وجود ما فعال است و می آموزد . آنگاه که شناخت نهان در روح خود را مینمایاند ، از خود شگفت زده میشویم و انگاره های ما از زمستان ، به گل می نشینند ، در حال سرودن نغمه هایی که هرگز در رویا هم نشنیده ایم.

زندگی همواره بیش تر از آنی به ما میبخشد که خود را سزاوارش میدانیم .

 

                                 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 22:9 توسط مصطفی |


 

 

در كشاكش اين زندگي تا كي بايد منتظر فردا و فرداهاي بهتر باشم و تا چه زماني منتظر باشم تا در هواي ابري دلم آفتاب طلوع كند امروز همان فرداي ديروز است و من هنوز بي حركت ايستاده ام

داشتم تمرين مي كردم كه ناراحتيها و غصه هام رو كنار بگذارم و شاد باشم وبه چيزهايي كه روحم را آزار ميده فكر نكنم ولي متاسفانه اتفاقاتي برايم طي 10 روز گذشته رخ داد كه دلم خيلي گرفته كه هر چقدر هم گريه كنم سبك نمي شوم

نمي دونم تا كي بايد با جور روزگار خودم رو سازگاري بدهم و براي همه نشدنها تقدير را بهانه كنم

پروردگارا فرصتي ده تا بتوانم جبران كنم تمام لحظات هدر رفته زندگي ام وباز هم شكرت را به جا آورم كه در گوشه گوشه زندگيم تو را به ياد مي آورم وهمين باعث شكيبايي من مي باشد

خدايا واسه همه داده هايت ونداده هايت شــــــكرگزارم چرا كه داده هايت نعمت و نداده هايت حكمت و گرفته هايت قسمت است 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 20:45 توسط مصطفی |