مردی با اسب و سگش در جادهای راه میرفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظیمی، صاعقهای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهمید كه دیگر این دنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدتها طول میكشد تا مردهها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.
پیادهروی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق میریختند و به شدت تشنه بودند. در یك پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی با سنگفرش طلا باز میشد و در وسط آن چشمهای بود كه آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازهبان كرد: «روز به خیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟»
دروازهبان: «روز به خیر، اینجا بهشت است.»
- «چه خوب كه به بهشت رسیدیم، خیلی تشنهایم.»
دروازهبان به چشمه اشاره كرد و گفت: «میتوانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان میخواهد بنوشید.»
- اسب و سگم هم تشنهاند.
نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.
مرد خیلی ناامید شد؛ چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اینكه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعهای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازهای قدیمی بود كه به یك جاده خاكی با درختانی در دو طرفش باز میشد. مردی در زیر سایه درختها دراز كشیده بود و صورتش را با كلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.
مسافر گفت: روز به خیر
مرد با سرش جواب داد.
- ما خیلی تشنهایم، من، اسبم و سگم.
مرد به جایی اشاره كرد و گفت: میان آن سنگها چشمهای است. هرقدر كه میخواهید بنوشید.
مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگیشان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتید، میتوانید برگردید.
مسافر پرسید: فقط میخواهم بدانم نام اینجا چیست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
مسافر حیران ماند: باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نكنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی میشود!
- كاملأ برعكس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما میكنند. چون تمام آنهایی كه حاضرند بهترین دوستانشان را ترك كنند، همانجا میمانند...
يك. آنهايي كه وقتي هستند ، هستند و وقتي كه نيستند هم نيستند. حضور عمده اين آدمها مبتني بر فيزيك شان است. تنها با لمس ابعادجسماني آنهاست كه قابل فهم ميشوند بنابراين اينان تنها هويت جسمي دارند.
دوم . آناني كه وقتي هستند ، نيستند و وقتي كه نيستند هم نيستند (مردگاني متحرك در جهان، خود فروختگاني كه هويت شان را به ازاي چيزي فاني واگذاشتهاند. بيشخصيتاند و بياعتبار، هرگز به چشم نميآيند ، مرده و زندهشان يكي است)
سوم . آنهايي كه وقتي هستند ، هستند و وقتي كه نيستند هم هستند (آدمهاي معتبر و باشخصيت، كساني كه در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودشان هم تاثير خود را ميگذارند كساني كه همواره در خاطر ما ميمانند ، دوستشان داريم و برايشان ارزش قائليم)
چهارم. آنهايي كه وقتي هستند، نيستند و وقتي كه نيستند، هستند (شگفتانگيزترين آدمها. در زمان بودنشان چنان قدرتمند و باشكوهند كه ما نميتوانيم حضورشان را دريابيم اما وقتي كه از پيش ما ميروند نرمنرم و آهسته آهسته درك ميكنيم . باز ميشناسيم، ميفهميم كه آنان چه بودند. چه ميگفتند و چه ميخواستند. ما هميشه عاشق اين آدمها هستيم. هزار حرف داريم برايشان اما وقتي در برابرشان قرار ميگيريم، گويي قفل بر زبانمان ميزنند. اختيار از ما سلب ميشود. سكوت ميكنيم و غرق در حضور آنان مست ميشويم ودرست در زماني كه ميروند يادمان ميآيد كه چه حرفها داشتيم و نگفتيم. شايد تعداد اينها در زندگي هر كدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد).
روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت .
ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد.پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد .
مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت و او را سرزنش کرد .
پسرک گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند .
پسرک گفت:”اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم .
“برای اینکه شما را متوقف کنم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم “.
مرد بسیار متاثر شد و از پسر عذر خواهی کرد. برادر پسرک را بلند کرد و روی صندلی نشاند و سوار اتومبیل گرانقیمتش شد و به راهش ادامه داد .
در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند !
خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند .
اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند...
پادشاه و دیکتاتور اسپانیا که فوت کرد،پسربزرگش "آرتور"که ولیعهد بود،به پادشاهی انتخاب شد و چند روز پس از خاکسپاری پادشاه ظالم،مراسم تاجگذاری شاه جدید برگزارگردید.
سپس بنابر سنت قدیمی دربار،مراسم تقدیم هدیه به پادشاه شروع شد.مراسمی که طبق سنت دربار اسپانیا،تمام افراد شاغل در قصر – از مشاور پادشاه،وزرا و کارکنان قصر گرفته تا آشپز و کارکنان ساده ای که در آجا کار می کردند – هدیه ای هر چند کوچک و ناچیز به پادشاه جدید می دادند."آرتور"روی تختش نشست و طبق سلسله مراتب،هدیه دادن از شخص مشاور آغاز شدتا وزرا و... .سرانجام نوبت رسید به آخرین نفر که کسی نبود جز باغبان پیر و قدیمی قصر که سالها در دربار پدر"آرتور"نیز همین شغل را داشت.باغبان پیر آمدو به شاه جدید تعظیم نمود و کیسه ای بزرگ تقدیم او کرد.
"آرتور"آن را باز کرد و با حیرت چند جمجمه را که داخل کیسه بود دید و از باغبان پرسید:"اینها چیست؟این چه هدیه ای است؟؟"
باغبان پیر به آرامی می گفت:"اینها نمونه ای از هزاران جمجمه و استخوان های افراد بی گناه است که توسط پدر شما به ناحق کشته شدند.این هدیه را تقدیمتان کردم تا تکلیف خود را با حکومت روشن کنید!"
"آرتور"جوان سرش را پایین انداخت و به فکر فرو رفت.
نوشته:پائولو کوئیلو
آلفردو به آرایشگاه محلشان رفت و طبق معمول با آگوستینو به بحث همیشگی درباره وجود خداوند پرداخت.بحث تا جایی پیش رفت که مرد آرایشگر روزنامه را باز کرد و خبری را که نوشته بود؛
"سالی چند میلیون نفر از گرسنگی می میرند" به دوستش نشان داد و گفت:
"حالا چی میگی آلفردو؟>> اگه خدا خداوند وجود داره چرا این مردم بی گناه باید بمیرند؟
"آلفردو هر چه فکر کرد پاسخی نیافت،سکوت کرد تا آگوستینو – که احساس پیروزی می کرد – شروع به اصلاح موهایش بکند.در همین حال آلفردو پیرمرد ولگردی را گوشه پیاده رو دید با مو و سبیل بلند که پیدا بود سالهاست به آرایشگاه نرفته." درهمین حال فکری کرد و بلافاصله گفت: " به نظر من هیچ آرایشگری در دنیا وجود نداره!"آگوستینو با تعجب گفت:"منظورت چیه رفیق" و آلفردو پیرمرد ژنده پوش را نشان داد و گفت:"اگر آرایشگریوجود داشت،این مرد نباید با چنین مو و ریش بلندی در خیابانها راه می رفت..." آرایشگر خندید و به دوست قدیمی اش گفت :"این چه حرفیه دوست من...وقتی آن مرد خودش به سراغ من نمیاد،نمی توانی بگویی من وجود ندارم..." در همین حال آلفردو خندید و گفت:"احسنت دوست من" سپس خبر روزنامه را به آگوستینو نشان داد و اضافه کرد:"من هم درباره خداوند همین را می گویم؛وقتی ما آدم ها او را فرموش کرده ایم،آیا اگر بلایی سرمان بیاید باید منکر او شویم؟" آگوستینو سکوت کرد .
نوشته:ماندو ریوژی(کلمبیا)
زاهدي در يکي از کوههاي لبنان،درغاري انزوا گزيده مي زيست. روزها روزه مي داشت و شب هنگام قرص ناني بهرش مي رسيدکه با نيمي افطارمي کردو نيم ديگر را سحر مي خورد
روزگار چنين مي گذشت تا اين که شبي گرده نانش نرسيد نماز بگذارد وآن شب را چشم انتظار چيزي که گرسنگيش را فرو نشاند ماندچون چيزي بدستش نيامد به روستايي که دردامنه ي کوه بود و ساکنانش غير مسلمان بودند رفت از پيري طعام خواست پير دو گرده ي جوين داد زاهدآن دو را گرفت و آهنگ کوه کرد.
ازقضا سگ لاغروگر خانه به دنبالش افتاد و عوعوکنان دامن زاهد را گرفت زاهد هر يکي از نانها را داد سگ باز آمدزاهد نان دوم را هم به او داد بار ديگر سگ به دنبال زاهد رفت و جامه اش را بدريد.زاهد گفت سبحان الله هيچ سگي بي حيا تر از تو نديدم صاحبت دو گرده نان به من داد هر دورااز من گرفتي پس اين زوزه و جامه دريدنت چيست؟
خداوند سبحان سگ را به زبان اوردکه:من بي حيا نيستم،چه درخانه ي اين غيرمسلمان پرورده شدم.گله وخانه اش راحراست ميکنم وبه استخوان پاره يا تکه ناني که مي دهد خرسندم گاهي نيز مرا فراموش مي کند وگاهي خودش هم چيزي براي خوردن نمي يابد. اما من از زماني که خودم را شناختم خانه اش را ترک نکردم و به درخانه ي غير او نرفته ام. عادتم بدوه اگر چيزي بيابم سپاس بگذارم و گرنه بردباري پيشه کنم. اما تو قطع گرده ي نانت را به يک شب طاقت نداشتي و از در خانه ي روزي رسان به در خانه ي اين غير مسلمان امدي روزي،از معشوق بتافتي وبا دشمن ريا کارش بساختي، بگوکدام يک از ما بي حياتر است تو يا من ؟
این داستان رو به مناسبت تولد پسر داداشم آپ میکنم با این حساب امروز6 روزه میشه
................................................
"پاول" آن روز با اضطراب از خواب بیدار شد و صبحانه اش را خورد و همه کارهایش را انجام داد و منتظر ماند تا ماموران پلیس حکم جلب او را بیاورند و راهی زندانش کنند،آن هم فقط400دلار کسری حساب که نوانسته بو آن مبلغ را جور کند.البته اگر چک دست هر کس دیگری بود "پاول" می توانست از او فرصت بخواهد،اما "ادی" نه...او از سالها قبل به خاطر"ماندلینا" از او نفرت داشت؛دختر زیبای شهر که به درخواست ازدواج "ادی" جواب نداده و با "پاول" ازدواج کرده بود.پس "ادی" چنین فرصتی را بای انتقام از دست نمی داد. "پاول" بیچاره به خیلی ها رو زده بود که آن مبلغ را جور کند،اما نتوانسته بود و حالا منتظر آمدن پلیس بود... اما وقتی ظهر شد از پلیس خبری نشد،خودش به "ادی"زنگ زد و گفت:"چی شد؟مگه نرفتی بانک ؟" "ادی" هم با خشم گفت:"شانس آوردی که حسابت را پر کردی وگرنه حتما می انداختمت زندان..."و گوشی را قطع کرد.
"پاول"هر چه فکر کرد نفهید آن 400 دلار چگونه و توسط چه کسی به حسابش واریز شده اما این را می دانست که دیشب تا صبح به درگاه خدا اشک ریخته بود.
نوشته:موری الساند


کوهنوردي ميخواست از بلندترين کوه ها بالا برود. او پس از سالها آماده سازي، ماجراجويي خود را آغاز کرد ولي از آنجا که افتخار کار را فقط براي خود مي خواست، تصميم گرفت تنها از کوه بالا برود.
شب، بلندي هاي کوه را تماماً در برگرفته بود و مرد هيچ چيز را نمي ديد. همه چيز سياه بود و ابر روي ماه و ستاره ها را پوشانده بود. همانطور که از کوه بالا مي رفت، چند قدم مانده به قله کوه، پايش ليز خورد و در حالي که به سرعت سقوط مي کرد، از کوه پرت شد. در حال سقوط فقط لکه هاي سياهي را در مقابل چشمانش مي ديد. و احساس وحشتناک مکيده شدن به وسيله قوه جاذبه او را در خود مي گرفت. همچنان سقوط مي کرد و در آن لحظات ترس عظيم، همه ي رويدادهاي خوب و بد زندگي به يادش آمد.اکنون فکر مي کرد مرگ چقدر به او نزديک است.
ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش ميان آسمان و زمين معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود. و در اين لحظه ي سکون برايش چاره اي نمانده جز آن که فرياد بکشد:
" خدايا کمکم کن"
ناگهان صدايي پر طنين که از آسمان شنيده مي شد، جواب داد:
" از من چه مي خواهي؟ "
- اي خدا نجاتم بده!
- واقعاً باور داري که من مي توانم تو را نجات بدهم؟
- البته که باور دارم.
- اگر باور داري، طنابي که به کمرت بسته است را پاره کن!
.... يک لحظه سکوت... و مرد تصميم گرفت با تمام نيرو به طناب بچسبد.
چند روز بعد در خبرها آمد: يک کوهنورد يخ زده را مرده پيدا کردند. بدنش از يک طناب آويزان بود و با دستهايش محکم طناب را گرفته بود.
او فقط يک متر با زمين فاصله داشت !!!
"لوکاس" مقدس داخل خیابان قدم می زد که جوانی افسرده و دل مرده به سراغش آمد و گفت:" استاد چگونه به خدا نزدیک شوم؟" و "لوکاس" مقدس پاسخ داد: "تفریح کنان،با شادی و شوق زیاد، به خالق عشق بورز."پسر جوان تشکر کرد و چون منتظر دوستش بود،چند دقیقه ای آنجا ماند،تا اینکه جوانی سبکسر، جلف و خیلی شوخ و بذله گو به سراغ "لوکاس" آمد و پرسید "استاد چگونه به خدا نزدیک شوم؟" و "لوکاس" پاسخ داد:"چندان لودگی و شوخی نکن..."
جوان تشکر کرد و دور شد اما جوان اول به سراغ "لوکاس" آمد و اعتراض کرد: "استاد بالاخره تکلیف را روشن کنید،برای یافتن خدا شاد باشیم یا نباشیم؟"لوکاس" مقدس سری تکان داد گفت:"اگر تو بالای پشت بام باشی و ببینی که دو نفر نابینا ،دو سوی با م قرار دارند و اگر اولی یک قدم یه راست برود سقوط می کند و دومی یک قدم به چپ برود می افتد،آیا غیر از این است که به اولی خواهی گفت :"به سمت راست بیا و به دومی می گویی به سمت چپ بیا؟"
یک سامورایی خشن که به کشتن به خاطر هیچ معروف بود،روزی سر راهش به ملاقات یک پدر روحانی رفت و گفت:بهشت و جهنم را که شما می گویید می توانم به راحتی نشان بدهم؛اگر با شمشیرم به شما بزنم،یعنی جهنم! اگر به شما زخم نزنم،یعنی بهشت!
حالا بهشت و جهنم شما چیست؟
پدر روحانی سری تکان داد و گفت:<<من با ابلهی چون تو حرفی ندارم>> سامورایی خشن عصبانی شد و چشمانش را خون گرفت و روحانی ادامه داد:<<این یعنی جهنم که نتوانی جلو عصبانیت خودت را بگیری....>> سامرایی که متوجه منظور پدر روحانی شد زد زیر خنده،پدر روحانی نیز پاسخ داد .
<<و این یعنی بهشت که به خوبی های روزگار بخندی!>>



ناصر خسرو قبادیانی بسوی باختر ایران روان بود . شبی میهمان شبانی شد در روستای کوچکی در نزدیکی سنندج ، نیمه های شب صدای فریاد و ناله شنید برخاست و از خانه بیرون آمد صدای فریاد و ناله های دلخراش و سوزناک از بالای کوه به گوش می رسید .
مبهوت فریاد ها و ناله ها بود که شبان دست بر شانه اش گذاشت و گفت : این صداها از آن مردیست که همسر و فرزند خویش را از دست داده ، این مرد پس از چندی جستجو در غاری بر فراز کوه ماندگار شد هر از گاهی شبها ناله هایش را می شنویم . چون در بین ما نیست همین فریاد ها به ما می گوید که هنوز زنده است و از این روی خوشحال می شویم.
که نفس می کشد . ناصر خسرو گفت می خواهم به پیش آن مرد روم . مرد گفت بگذار مشعلی بیاورم و او را از شیار کوه بالا برد . ناصر خسرو در آستانه غاری ژرف و در زیر نور مهتاب مردی را دید که بر تخته سنگی نشسته و با دو دست خویش صورتش را پنهان نموده بود .
مرد به آن دو گفت از جان من چه می خواهید ؟ بگذارید با درد خود بسوزم و بسازم .
ناصر خسرو گفت : من عاشقم این عشق مرا به سفری طول دراز فرا خوانده ، اگر عاشقی همراه من شو . چون در سفر گمشده خویش را باز یابی . دیدن آدمهای جدید و زندگی های گوناگون تو را دگرگون خواهد ساخت . در غیر اینصورت این غار و این کوهستان پیشاپیش قبرستان تو و خاطراتت خواهد بود . چون پگاه خورشید آسمان را روشن کند براه خواهم افتاد اگر خواستی به خانه شبان بیا تا با هم رویم .
چون صبح شد آن مرد همراه ناصرخسرو عازم سفر بود . سالها بعد آن مرد همراه با همسری دیگر و دو کودک به دیار خویش باز گشت در حالی که لبخندی دلنشین بر لب داشت .
اندیشمند یگانه سرزمینمان ارد بزرگ می گوید :
“سنگینی یادهای سیاه را با تنهایی دو چندان می کنی …
به میان آدمیان رو و در شادمانی آنها سهیم شو لبخند آدمیان اندیشه های سیاه را کمرنگ و دلت را گرم خواهد نمود . ”
شوریدگان همواره در سفر هستند و چون خواسته خویش یافتند همانجا کاشانه ایی بسازند،و چون دلتنگ شون به دیار آغازین خویش باز گردند…
" جان بلا نکارد" از روي نيکمت برخاست . لباس ارتشي اش را مرتب کرد وبه تماشاي انبوه جمعيت که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد.
او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت دختري با يک گل سرخ .از سيزده ماه پيش دلبستگي اش به او آغاز شده بود. از يک کتابخانه مرکزي فلوريدا با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود. اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشت هايي با مداد که در حاشيه صفحات آن به چشم مي خورد. دست خطي لطيف از ذهني هشيار و درون بين و باطني ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بيابد :دوشيزه هاليس مي نل" . با اندکي جست و جو و صرف وقت او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا کند.
"جان" بري او نامه ي نوشت و ضمن معرفي خود از او در خواست کرد که به نامه نگاري با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم عازم شود. در طول يک سال ويک ماه پس از آن دو طرف به تدريج با مکاتبه و نامه نگاري به شناخت يکديگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ي بود که بر خاک قلبي حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" در خواست عکس کرد ولي با مخالفت "ميس هاليس" رو به رو شد . به نظر "هاليس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت ديگر شکل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت باشد.
وقتي سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسيد آن ها قرار نخستين ديدار ملاقات خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک . هاليس نوشته بود: "تو مرا خواهي شناخت از روي رز سرخي که بر کلاهم خواهم گذاشت.". بنابراين راس ساعت بعد از ظهر "جان " به دنبال دختري مي گشت که قلبش را سخت دوست مي داشت اما 7 چهره اش را هرگز نديده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنويد: " زن جواني داشت به سمت من مي آمد بلند قامت وخوش اندام - موهاي طلايي اش در حلقه هايي زيبا کنار گوش هاي ظريفش جمع شده بود چشمان آبي به رنگ آبي گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاري مي ماند که جان گرفته باشد. من بي اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون توجه به اين که او آن نشان گل سرخ را بر روي کلاهش ندارد.
اندکي به او نزديک شدم . لب هايش با لبخند پر شوري از هم گشوده شد اما به آهستگي گفت "ممکن است اجازه بدهيد من عبور کنم؟" بي اختيار يک قدم به او نزديک تر شدم و در اين حال ميس هاليس را ديدم که تقريبا پشت سر آن دختر يستاده بود.
زني حدود 40 ساله با موهاي خاکستري رنگ که در زير کلاهش جمع شده بود . اندکي چاق بود مچ پاي نسبتا کلفتش توي کفش هاي بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر يک دوراهي قرار گرفته ام از طرفي شوق تمنايي عجيب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا مي خواند و از سويي علاقه اي عميق به زني که روحش مرا به معني واقعي کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت مي کرد.
او آن جا يستاده بود و با صورت رنگ پريده و چروکيده اش که بسيار آرام وموقر به نظر مي رسيد و چشماني خاکستري و گرم که از مهرباني مي درخشيد. ديگر به خود ترديد راه ندادم. کتاب جلد چرمي آبي رنگي در دست داشتم که در واقع نشان معرفي من به حساب مي آمد. از همان لحظه دانستم که ديگر عشقي در کار نخواهد بود. اما چيزي بدست آورده بودم که حتي ارزشش از عشق بيشتر بود. دوستي گرانبها که مي توانستم هميشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را براي معرفي خود به سوي او دراز کردم . با اين وجود وقتي شروع به صحبت کردم از تلخي ناشي از تاثري که در کلامم بود متحير شدم . من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم بايد دوشيزه "مي نل" باشيد . از ملاقات با شما بسيار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذيريد؟ چهره آن زن با تبسمي شکيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت" فرزندم من اصلا متوجه نمي شوم! ولي آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که اين گل سرخ را روي کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کرديد بايد به شما بگويم که او در رستوران بزرگ آن طرف خيابان منتظر شماست . او گفت که اين فقط يک امتحان است!"
روزی از روزها پدری از یک خانواده ثروتمند ،پسرش را به مناطق روستایی برد تا او در یابد مردم تنگدست چگونه زندگی می کنند.
آنان دو روز و دو شب را در مزرعه ی خانواده ای بسیار فقیر سر کردنند و سپس به سوی شهر بازگشتند .
در نیمه های راه پدر از فرزند پرسید:
خوب پسرم ،به من بگو سفر چگونه گذشت؟ پسر جواب داد: خیلی خوب بود پدر.
- پدر پرسید: پسرم آیا دیدی مردم فقیر چگونه زندگی می کنند ؟پسر گفت :بله پدر ،دیدم...
- پدر دوباره پرسید: بگو ببینم از این سفر چه آموختی؟ پسر چنین پاسخ داد: من دیدم که ما در خانه ی خود یک سگ داریم و آنان چهار سگ داشتند. ما استخری داریم که تا نیمه های باغمان طول دارد و آنان برکه ای دارند که پایانی ندارد ،ما فانوس های باغمان را از خارج وارد کرده ایم ،اما فانوسهای آنان ستارگان آسمانند ؛
ایوان ما تا حیاط جلوی خانه مان ادامه دارد ،اما ایوان آنان تا افق گسترده است. ما قطعه زمین کوچکی داریم که در آن زندگی می کنیم ،اما آنها کشتزار هایی دارند که انتهای آنان دیده نمی شود؛ ما پیشخدمت هایی داریم که به ما خدمت می کنند ،اما آنها خود به دیگران خدمت می کنند؛ ما غذای مصرفیمان را خریداری می کنیم ،اما آنها غذایشان را خود تولید می کنند ؛ما دراطراف ملک خود دیوار هایی داریم تا ما را محافظت کنند ، اما آنان دوستانی دارند تا آنها را محافظت کنند.
آن پسر همچنان سخن می گفت و پدر سکوت کرده بود و سخنی برای گفتن نداشت.
- پسر سپس افزود :
"متشکرم پدر که نشان دادی ما چقدر فقیر هستیم"


